تبليغاتX
روزمره های محمد جواد صحافی
دل نوشته ها و روزمره های من
خیلی وقت بود این وبلاگ رو بروز نمیکردم . یعنی اصلا حال و حوصله به روز کردن این وبلاگ رو ندارم .

نمیدونم چرا .... شاید به خاطر بد شانسی این وبلاگ بیچاره اس . به روز نگه داشتن یه وبلاگ کار ساده ای نیست . به خصوص اینکه بخواهی مطالبی رو بنویسی که بازدید کننده ها خوششون بیاد . البته اگه خوششون هم نیاد با کلماتی قصار آنچنان منو مورد الطاف بیکرانشون قرار میدن که آدم با خودش فک میکنه که چه اشتباه عظیمی مرتکب شدم و این وبلاگم رو با این مطلب به روز کردم و باعث شدم تا خاطر عزیزی مکدر بشه /

تو ابن مدت هم که نبودم اتفاقات زیادی افتاد تولد و مرگ و ازدواج دوستان و بسیاری از واقعه های دیگه که توی مواقعی ذهن و روح آدم رو شادمان میکرد و تو مواقعی هم آدمیزاد رو غمگین .

وبلاگ اصلیم هم هک شد و آقای هکر دلش به حال ما سوخت و اون رو بهمون بر گردوند که جا داره اینجا از همه هکر ها بابت بازگردوندن وبلاگم تشکر کنم . آخه احساس میکنم یه جورایی این هکرهای دوست داشتنی ( یکی از معنی های هکر دوسته !! ) هیچکدومشون نه خسن اند و نه خاشاک بلکه انسانند !!!

البته نمیدونم و ندوستم  این انسانهای عزیز اگه نه خس اند و نه خاشاک پس چی اند . . .

یه نفر بهم میگف که اینا لباساشون برا خودشونه منم با تعجب ازش پرسیدم مگه لباسای من مال کس دیگه اس ؟ ولی اون هیچ چی نگفت . . .

بگذریم از این حرفا . . . یواش یواش یه بوهایی داره میاد میترسم کل وبلاگم بو بگیره .

اصلا ولش کن آقا وبلاگمو برگردونه دمش گرم خیلی مرحمت کرده ، و ممنونم ازش

امروز یه شعر توجه منو جلب کرد و بخاطر اونه که وبمو آپ کردم ....

شعرش شعر خیلی جالبیه از کارو . . .

خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوند!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوند
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوند
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت ر!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوند
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوند
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم  !

رهام هم حسابی بزرگ شده دو تا دونه دندون در آورده و الان هم نه ماهشه . کم کم میخواد آماده بشه بره سربازی .

 

تا بعد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط محمد جواد صحافی   | 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لامذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود:
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت. . .

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط محمد جواد صحافی   | 

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای ”كی” پرسید:
اگر كوسه‌ها آدم بودند با ماهی‌های كوچولو مهربان‌تر می‌شدند؟
آقای كی گفت: البته! اگر كوسه‌ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی‌ها جعبه‌های محكمی می‌ساختند
همه‌جور خوراكی توی آن می‌گذاشتند
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی‌های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هیچ‌وقت دل ماهی كوچولو نگیرد
گاه‌گاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌كردند
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند
و به آن‌ها یاد می‌دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود
به آن‌ها می‌قبولاندند
كه زیباترین و باشكوه‌ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند
و چه‌جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده‌یی كه فقط از راه اطاعت به دست می‌آید
اگر كوسه‌ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌كشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند كه در آن ماهی كوچولوهای قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه‌ها شیرجه می‌رفتند
همراه نمایش، آهنگ‌های محسوركننده‌یی هم می‌نواختند كه بی‌اختیار
ماهی‌های كوچولو را به طرف دهان كوسه‌ها می‌كشاند
در آن‌جا بی‌تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهی‌ها می‌آموخت
“زندگی واقعی در شكم كوسه‌ها آغاز می‌شود”
 
برتولد برشت
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط محمد جواد صحافی   | 

من اینجا بس دلم تنگ است و  هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است .

ببینیم آسمان هرکجا سبز است ؟

ببینیم هر کجا آیا گلی را زندگی را آبرویی را

به هزاری میخرند و میفروشند ...

یا فقط اینجا همین رنگ است ؟

ببینیم آبرو چند است ؟

آیا قیمتی دارد ؟

ببینیم آسمان این برادرها چه رنگ است ؟

آبی است آیا ، یا سبز هزاری و یا قرمز به رنگ خون ...

درست است . . .

هر سازی بد آهنگ است ،

هر شعری بجز نفرت دروغ است .

خدایا . . .

این زمین ننگ است

نیرنگ است

داغ است . . .

سرد است . . .

خدایا  . . .

زمین توست ،

چرا اینگونه سرد است ؟

چرا سازت بد آّهنگ است ؟

چرا شعرت دروغ و نفرت و نیرنگ انسانی است ؟

.

.

.

با اجازه از اخوان ثالث .

محمد جواد صحافی - ۱۰ مرداد ۸۸

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط محمد جواد صحافی   |